|
مهربون نبایدتاابدآرام زیستن
| ||
|
ميگن اگه كسي رو دوست داري ميگن اگه عاشقه كسي هستي ولش كن راحتش بذار تا زندگي خودشو بكنه . منم همين كارو كردم .ازش گذشتم . اما............ آخر يه روز تموم مشخصاتشو تو وبلاگم مينويسم تا هركي ازش سراغي داره بهم اطلاع بده. خودم كه ديگه ازش بي خبرم. اما ميدونم كه اونقدر سرگرمه خودشو زندگيشه كه يادي ازمن نميكنه. اگه يه روز تموم بدنم رو باچاقو ويا هرچيزه ديگه يي تكه تكه كنن فقط اسم اون فرياد ميزنم به جاي آخ گفتن وفرياد زدن. شايد اين پستم باعث ناراحتيه شخصي بشه ولي بدون كه من آزادم ونميتونم به كسي غيرازاون فكر كنم. ببخشم به خاطره خودت.
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 12:15 ] [ مایتا ]
دیگه حسابی خسته شدم. حوصله ی نوشتن رو ندارم. شاید واسه یه مدت نیام.دوست داشتی بهم سر بزنید. . . . زندگی میگذرد هم چنان تنهایم از خودم میترسم که به تنهایی خود خیانت بکنم از خودم میترسم میترسم میترسم
[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 12:55 ] [ مایتا ]
داداشم تولدت مبارک. واست بهترین هارو آرزو میکنم. داداشی دوست دارم
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 18:38 ] [ مایتا ]
دیروز با بچه هام رفتیم یه سفر زیارتی تفریحی.
راستش من زیاد اهل امامزاده واین جور جاهانیستم. ولی خب چون مسئولای دیگه گفتن من باهاشون رفتم تابچه هام تنها نباشن. راستش میخوام درمورد یکی از بچه هام صحبت کنم. این دفع جنسش فرق میکنه چون یه دختره به اسم سارا. من عاشقه ساراجونم میدونید چرا؟ اخه خیلی شیرین زبونه یه کارایی میکنه که از خنده روده بر میشی. اینقد دوسم داره که نگو .مثل کلاه قرمزی تو برنامه کودک بود که میرفت توصورت اقای مجری اونم همونجوریه ولی از نوع وخیمش. یه دفع مپره روت وتامیتونه بوست میکن. اونقدر که ازبوسیدن عاصی میشی.خالصه یه کارایی میکنه که باور کردنش سخته. مرتب میگرده ومنو میبوسه .بوسه هاشم مثل آدم بزرگاهس بهم میگه عزیزو. قشنگو اونم با لهجه شیرین کودکانه ش. بهم میگه خانم مربی خیلی نازی. روز اول که اومده بود بهم گفت من یه داداش دارم میای باهاش دوست بشی؟ تعجب کردم. اما میدونید جالبیش چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینکه من با داداشش تو دوره مهد باهم توی یه کلاس بودیم. خلاصه رفتم امامزاده وتا ساعت ۴ بعداز ظهر هم اونجا بودیم نهارو باهم خوردیم کلی بازی کردیمو بعد که داشتیم برمیگشتیم تو راه به سارا گفتم میدونی سال دیگه من مربیت نیستم و تو باید بری مدرسه؟ انگارکه دلش گرفته باشه ازم پرسید :سال دیگه کی معلمم میشه خانم؟ یهو دلم براش سوخت. گفتم :عزیزه دلم معلوم نیست ولی توهم دیگه بزرگ شدی وباید بری ودرساتو یه جای دیگه بخونی. ولی خداییش میدونم ناراحت شد. توراه که داشتیم میومدیم پیش مامانش نشسته بود .هی میگفت مامان خانم مربیم کجاست ؟ آخه من چندتا صندلی جلوترش نشسته بودم. بایکی از بچه هام عکس انداختم. اونم به اصرارمامانش که گفت حمید دوست داره باهات عکس بندازه. حمید جون یکی از بچه های زرنگ کلاسمه که علاقه زیادی به نقاشی داره ونقاشی هاش حرف نداره نسبت به دوستای هم سن خودش. خب اینم داستانه سارا جون.راستی میخواست یه چیزی از توکیف داره بیاره چنان کیفه رو بلند کرد زد توصورت مامانش که لب مامانش تا عصری هم درد میکرد. یه چیزه جالبه دیگه . یه پسربا مامانش همراه یکی از بچه های مهد اومده بود اون مال مهد ما نبود. خیلی پسر کله شقی بود حرف زدنش هم مثل دعوا بود. بهش گفتم نخوای بچه های منو دعوا کنی یابزنیشون که دعوات میکنم. یهو یه نایلون که داخلش نخودچی کشمش بود محکم پرتش کرد زد توگوشم که تا یکساعت گوشم درد میکرد. ولی خداییش پسر بی ادبی بود.دندونم تو گلوش کار میکرد. مامانشم اصلا به رو خودش نیاورد. زندگی کردن بابچه ها خیلی شیرینه. یه حاله دیگه به آدم میده. من همشون رو دوست دارم. فدای همه شون میشم. تا داستانه دیگه ..... [ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 23:38 ] [ مایتا ]
نمیدونم چی بذارم این دفع واستون دستم خالیه. فردا قراره با بچه های مهد برم اردو. بعد که اومدم خاطرات شو براتون میذارم. تابعد. منتظرم باشید. دوستون دارم. [ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 17:55 ] [ مایتا ]
جنس من از ریا نبود جنس من ساخته شما نبود من از جنس یه عشقم من از دردای بی درمون عشقم من از یادگاری های عشقم از ان یادی که هرکس بود بامن رهایم کرد در دامن بی برگ درختان دراین فصل پراز اندوه وغصه ازاین زخم های غمدیده به جسمم رهایم کرد دراین طوفان هولناک اگر اورفت اما خدایی دارداین دل شایدم باز
[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 16:37 ] [ مایتا ]
یکی بهم گفت:در عشق بسیط هستی؟ گفتم:بسیط یعنی چی؟ گفت:یعنی ابتدایی. گفتم :من درعشق ابتدایی هستم؟ گفت :تواز عشق چیزی نمیدانی گفتم: منظور؟ گفت:عشق پیچیده تراز این حرفاست. گفتم:اگه من ابتدایی بودم و از عشق چیزی نمیدونستم واسه بدست آوردنه عشقم هر کاری میکردم اما دیدم عشق اجبارکردن نیست. گفتم :من اونقدر دوستش داشتم که ازش گذشتم. هروقت خبری ازش به دستم میادکه داره خوش زندگی میکنه .دلم پراز درد میشه .وتا ساعت ها به یادش گریه میکنم اماتو اوج گریه هام واسش آرزوی خوشبختی بیشتر رو دارم. به اینجا که رسیدم گفت:دیگه درباره ش صحبت نکن. گفتم :چشم. حالا از شما میخوام بهم بگید من تو عشق ابتداییم؟ شما بگید منتظرم
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 13:13 ] [ مایتا ]
غمیگینم اما به خودم میبالم. من غمخوار عشق های شکسته شده م.
[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 16:43 ] [ مایتا ]
به تو ایمان دارم دوستت دارم عشق زندگیم باتوست عشق دلِ من از توجدانیست باتو می ایم چون دوستت میدارم هرکجا خواهی رو من به دنبال تو خواهم آمد تاسراشیبی مرگ تادم لحظه ی خاک به تو ای عشق من ایمان دارم باتو همراه بودن که چه شیرین تاخودِ لحظه مرگ تادم لحظه خاک باتو خواهم امد باتو ای عشق
[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 21:26 ] [ مایتا ]
چه بینی امدم به قلب عاشقه تو باورم شد حرفای به ظاهر صادقه تو چه پرغرور میروی از این دل شکسته انگار عهدی نبستی با این عاشقه خسته جنگله چشمات هواش چه سرده هرنگاه تو حدیثه درده رفتنت دیگه شده مسلّم اما دل هنوز باور نکرده نکنه رنجیدی از من بگو تقصیرم چیه یاکه دل به دیگری دادی بگو اون کیه؟ نکنه که از حقیقت تومیخوای فرار بری ویه کباره دیگه منو بیقرارمنی. جنگل چشمات هواش چه سرده هرنگاه تو حدیثه درده رفتنت دیگه شده مسلّم اما دل هنوز باور نکرده به اون شقایقی که مست عشقه از توجداشدم شکست عشقه من باوفا بودم بامن جفا کردی تنها خداداندبادل چه ها کردی شرمنده م از دل ،از عشق بی حاصل خواننده:سیاوش سهرابی
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 19:48 ] [ مایتا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||